غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
559
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
اندك سقمى عارض ذات ملكى ملكات شده قواى طبيعى روى بضعف آورد ذاتى كه بصنوف دعاى زندهدلان محفوف است متغير گشت وجوديكه همگى همتش باظهار عواطف و مكارم مصروف است متاثر شد حكماء مسيحا دم در تحير افتادند كه عرض مرض با چنين جوهرى پاك از چه روى آميزش گرفت و اطباء خضر مقدم انگشت تعجب بدندان گرفتند كه الم سقم با آن مظهر لطف و كرم چگونه صفت تداخل پذيرفت سبحان اللّه چه گفتم حاشا كه دست اذيت بدامان جاه و جلال آن مهر سپهر اقبال تواند رسيد و پاى مضرب ساحت بارگاه آن آفتاب اوج استقلال را تواند پيمود ارتفاع درجات منزلين را چند روزى عارضهء دست داد و برطبق كلمهء ( حمى يوم كفارة ستين سنة ) فى الجمله مرضى اتفاق افتاد مولانا علاء الدين محمد كه قانون كليات شفا از طيب انفاس روح افزايش هويدا بود و راى صوابنمايش در ازالهء امراض و حصول اعراض حاوى اصناف كمالات مينمود در معالجه آنعارضه اغذيهء نافعه و اشربهء مناسبه ترتيب كرد و بعنايت حكيم على الاطلاق از دار الشفاء ( وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ ) شربت شفاء عاجل نصيب پادشاه عادل گشته مرض روى بانحطاط آورد امرا و اركان دولت و وزرا و اعيان حضرت صلات و صدقات بارباب استحقاق دادند و درويشان و گوشهنشينان در مقام مناجات و محل اجابت دعوات دست و زبان گشادند و در روز دهم از حدوث آنحالت مسئالت فقرا و مساكين عز اجابت يافت و انوار صحت كلى از مطلع ( وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ) بر صفحات احوال پادشاه معدلت قرين تافت ( و الحمد للّه على الصحة و السلامت و الصلاة على حبيبه كاشف الغمة و شفيع الامة و آله و عترته ما ناحت حماته ) . ذكر فتح رستمدار و مازندران بمساعى جميله انيس آنحضرة البهيه درمش خان حكام مازندران يعنى امير عبد الكريم كه خامهء عنبر شميم يكدو نوبت بذكر مجملى از احوال او عطرافشان شد و آقا محمد ولد آقا رستم روزافزون در خلال احوال گذشته از جاده مستقيمهء اطاعت موكب خدام همايون منحرف گشته سلوك طريق عصيان پيش گرفتند و اعتماد بر حصانت قلاع و صعوبت مسالك آنديار كرده در اداى خراج و مال تغافل و اهمال ورزيدند و اينخبر در بلدهء قم بمسامع جاه و جلال رسيده برحسب مثال لازم الامتثال انيس الحضرة البهيه درمش خان با زينلخان و جمعى كثير از ابطال رجال بيت نهنگان درياى ز خار جنك * زده پنجه بر كوه همچون پلنك متوجه تسخير آن ولايت و متكفل تاديب ارباب غوايت گشتند و نخست روى توجه بقلاعى كه در تصرف آقا محمد بود آوردند و چون اينخبر به دو رسيد خود در قلعهء اولاد كه در متانت حكم حصار سبع شداد دارد تحصن جست و قلعه كليس را كه از غايت رفعت